تبليغاتX
اونایی که کالبد شکافی نشدن

یه مشت بلاگر...!



به ساعتم نگاه می کنم ربع ساعت به یازده مانده...

ربع ساعت به قرارم مانده ولی من منتظره فرزادم....

*** *** ***

ساعت یازده شد فرزاد هنوز...
الان مامورا با ماشین پول می رسند....
نمی توانم بیش از این منتظر بمانم...
با دانستن اینکه اگ با فرزاد تماس بگیرم چه ریسک خظرناکی کردم به طرف کیوسک تلفن می روم...
بوق آزاد توی گوشم می چرخد  شماره ی فرزاد را می گیرم...
فرزاد جواب نمیدهد...
باز شماره را میگیرم...
هیچکس جواب نمیدهد...
به این فکر می افتم که شاید لو رفته باشیم...
از این فکر خنده ام میگرد...
باز شماره را میگریم...
فرزاد با صدای خواب الود جواب میدهد...
می بینم که تا این موقع خوابه صدتا فحش بارش می کنم....
فرزاد میگوید :
-    چته یارو؟! زدی خوابم رو مشوش کردی حالا طلبکارم هستی...
گوشی رو قطع میکنم.
باید همون اول می فهمیدم این  آدم جرات اینکار را ندارد...
نگاهی به بانک میندازم...

*** *** ***


میرم داخل کافی شاپ می نشینم
مافی شاپ  روبروی بانک است...
پشت نزدیک ترین میز به پنجره می نشینم تا بانک را تحت نظر داشه باشم...
به ساعتم نگاه میکنم...
یازده و پنج دقیقه...
نگاهی گذرا به کسانی که پشت میزها در کافی شاپ نشسته اند می اندازم...
یکدفعه چشمانم چیز آشنایی رو می بیند...
چشم می اندازم و دوباره می بینم...
باورش برای من غیر ممکن است...
سیاوش باز با مغزش در  کافی شاپ...؟!؟!!!
زل میزنم به سیاوش و مغزش...
سیاوش چشم از روی مغزش بر نمیدارد همینطور زل زده ایت به مغزش...
بازم مثل معمول سیاوش چیزی نمیگوید ...
این مغزش هست که دارد یه ریز حرف میزند...

فکری به نظرم آمد...
به ساعت نگاه میکنم یازده و هشت دقیقه است...
نگاهی هم به بانک می اندازم...
دوباره فکرم رو برای خودم مرور میکنم...
فکر خوبیه...
سیاوش حتما قبول میکند...
...ولی نه , اگر این مغز سمجش نبود راحت تر میتونستم راضیش کنم تا با من بیاید...

تو همین فکرها بودم که صدای هورا کشیدن از داخل کافی شاپ بلند شد...
همه دور سیاوش و مغزش حلقه زدن  و هورا می کشند...
بلند می شوم و به طرف  سیاوش می روم...
سیاوش حلقه ای رو دست مغزش کرده و بالای یکی از میزها ایستاده و میگوید:
_ آقایان , خانم ها  نامزد من...
بعد از میز میپرد پایین و دست مغزش رو میگرد...

به خودم میگویم تف به این شانس...
روی سیلوش م نمی شود حساب کرد...
*** *** ***

ساعت یازده و بیست دقیقه هست...

باران شروع به باریدن کرده...
دستم را میبرم پشت سرم و اسلحه ام را لمس میکنم...
علی با گوسفنداش  جلوی بانک نشسته اند
علی  دارد  برای گوسفداش از فسلفه ای معماری حرف میزند...
این خوب هست...
میتوانم موقع فرار از بانک گوسفندای علی رو هی کنم....
...ولی نه, گوسفندای علی درویشن
سریع همچین فکری رو از ذهنم دور می کنم...

دل رو  به دریا میزنم و وارد بانک می شوم...
میروم پشت یکی از باجه ها...
زنی که پشت باجه نشسته سرش به کامپیوتر هست....
فشار اسلحه و کمربند پشتم رو آزار میدهد...
زن سرش را میاره بالا و نگاهی به من میندازد...
تا زن رو میبینم جا میخورم...
زن پشت باجه شاپرک هست...
شاپرک با لبخند میگوید:
_ چه خبر از این ورها؟!
هول میشوم ...
به من و من می افتم...
نمی دانم چه میشود که ناگهان از دهانم در میرود:
_آمدم حسابم رو تو این بانک ببندم...
به خودم از این بابت که این دروع احمقانه رو گفتم فحش میدهم... من تو این بانک حساب ندارم...
شاپرک با ناباوری به من نگاه می کند و می پرسد:
_چی؟!
من باز این دروغ رو تکرار میکنم:
_میخواهم حسابم رو ببندی...این بانک لیاقت پول های منو نداره...
شاپرک اشک در چشمانش حلقه زده...

*** *** ***

نمی دانم چه میشود که شاپرک این دروغ من باورش میشود و کل پول موجود در بانک را به من میدهد وکاری میکند که کل بانک تعطیل می شود...
من با ساک دستی پر از پول بیرون از بانک ایستادم و به هرج و مرج درون بانک نگاه میکنم....
شاپرک اسلحه ی نگهبان را به زور میگرد و خودش را می کشد...

گوسفندای علی از صدای شلیک گلوله زهره ترک میشود و می میرند...
علی نگاهی به من و ساک پر از پول میکند و با کمی تامل به سمت من میدود...
یک لحظه خشکم میزند...
علی به من نزدیکتر میشود...
به خودم می آیم و ساک دستی رو به دورن جوی پرتاب میکنم و شروع به دویدن میکنم...
آنقدر میدوم تا از نفس می افتم...
پشت سرم را نگاه می کنم خبری نیست..
به درختی کنار جدول خیابان است تیکه می دهم تا نفسی تازه کنم....
چشمانم را می بندم و نفس عمیق می کشم...
با هر دم چشمانم را می بندم و با بازدم چشمانم را باز میکنم...

*** *** ***

خوابم و دارم خواب میبینم که دارم با یکی ار گوسفندای علی سر  دیه چانه میزدم که یکی با لگد میزند توی سرم...
از خواب می پرم....
سیاوش و مغزش میگویند که برای ماه عسل آمدند به این منطقه که کاملا اتفاقی سحر رو دیدنن که بالای سر من ایستاده و دارد آیه  را نازل میکنه...
مغز سیاوش گفت که وقتی ما به سحر نزدیک شدیم یک آیه ی از آیه های خودش را خواند و غیب شد...
سیاوش گفت آیه ای که سحر بالای سر من میخواند این بود:

اعوذ بالله من الافشینعباس الکالبدالشکافی النشده.....

*** *** ***


سیاوش و مغزش مدتی پیش من ماندن و حرف زدن و اصرار کردن که همراهشون بروم ولی من تشکر کردم و نرفتم

که یکدفعه  باران رو ددیم که با کلنگ داره زمین رو میکنه و میخواد دریای احساس درست کنه...
که یکدفعه صاعقه میزنه و باران رو ذوب میکنه....

و آخر داستان م روئین تن می شوم و سالهای سال که صد سال به این سال ها , تا قیامت و بعد از قیامت و بعدتر از قیامت به خوب و خوشی زندگی میکنم...

ته نوشت:
قصه ی ما به سر رسید و اما حکایت همچنان باقیست...!










!! نوشته شده توسط افشینعباس | 18:14 | جمعه هشتم آبان 1388 •

خاطرات یک سرباز

 

 

 

امروز با هزار بدبختی عضو این انجمن شدم...

خیلی به فرمانده اصرار کردم تا منو تو این انجمن عضو کرد...

فرمانده اول زیر بار نی رفت...

میگفت برای تو هنوز خیلی زوده که عضو این انجمن شی

به هر زحمتی که بود من مخ فرمانده رو زدم تا منوعضو کرد...

اما من از خوشحالی به گریه افتادم و حتی از شوک این کار من حرف زدن از یادم رفت...

8/3/1371

 

 

 

فکر نمی کردم تمرینات اینقدر سخت باشه...

تمینات اونقدر سخت بود که چند بار تو شلوارم خرابکاری کردم و مسئول گروهمون منو تمیز کرد...

انگار فرمانده راست میگفت برای من خیلی زود بود که عضو انجمن شدم....

اما....

اما باید به فرمانده نشون بدم که من لیاقتش رو دارم....

15/3/1371

 

 

 

تمرینات اونقدر سخته که بعضی وقت ها از صبح تا شب زیر تمرین ها گریه ام می گیره...

درسته خودمم هم خجالت می کشم که گریه می کنم , مثل همین دیروز که از بس گریه کردم مسئول گروه منو به دکتر معرفی کرد...

واسه من جای امیدواری بود که دکتر تاکیید کرد که من میتونم این ماموریت رو تموم کنم...

27/3/1371

 

الان دقیقا یک سال می گذره که من عضو گروه شدم

در تمام این یک سال چیزی که به من امیدواری میداد این بود که فرمانده با اینکه ضعف منو میدونست اما چیزی رو به روم نمی آورد...

راستی من چندتا از رمزهای انجمن رو یاد گرفتم...

8/3/1372

 

 

وای باورم نمیشه به همین زودی دو سال گذشت

من تو این دو سال یاد گرفتم که مثل اعضای انجمن راه برم تا بقیه مردم عادی بفهمد که من عضو انجمنم...

تو این سال من خیلی زمر های انجمن رو یاد گرفتم....

البته این رمز ها رو اول غلط می گفتم که باعث خنده ی مسئول گروهمون می شد...

8/3/1373

 

انگار همین دیروز بود که با هزار بدبختی فرمانده منو عضو انجمن کرد...

هر چند سال که میگذره تازه میفهمم که فرمانده راست میگفت باری من هنوز خیلی زود بود که عضو انجمن شدم...

بین خودمون باشه چند بار توی دل به فرمانده فحش دادم که چرا گذاشت من عضو انجمن شم....

کم کم فهمیدم چند نفر از اعضای انجمن هم مثل من به فرمانده ناسزا میگن,واسه همین کمتر عذاب وحدان دارم...!

8/3/1381

 

 

فرمانده دیروز اومد و به ما دستور داد که جلوش تعظیم کنیم...

من و چند نفر دیگه زیر بار نرفتیم

فرمانده هم چیزی نگفت...

فقط یه نگاه به من کرد که از حرف خودم پشیمون شدم اومدم به فرمانده تعظیم کنم که....

یکی از دوستام تو انجمن منو نیشگون گرفت و گفت: احمق , فرمانده داره مغرور میشه هیچوقت بهش تعظیم نکن...

منم پشیمون شدم و جلوی فرمانده تعظیم نکردم...

فرمانده هم به اونایی که به اون تعظیم کردن یا نکردن چیزی نگفت...

ولی من خوب میدونم اون حسی که میگفت به فرمانده تعظیم نکنم مثل حس دوستم نبود...

من و فرنانده رفیق بودیم برام واقعا سخت بود که بخوام به رفیقم تعظیم کنم...

اونم رفیقی مثل فرمانده که....!

شاید دوستم راست مگیفت فرمانده مغرور شده بود...

8/3/1386

 

من الان درست هفده ساله که عضو انجمنم...

تو این سالها خیلی از عادات اعضای انجمن رو گرفتم...

یا اینکه سعی مکنم مثل اعضای انجمن رفتار کنم...

یا اینکه با چند نفر دیگه از اعضای انجمن عادات و عقایدی رو غیر از اونایی که حقیقت داشت رو ساخیتم...

8/3/1388

 

 

سی و دو سال هست که عضو انجکنم اما دیگه از فرمانده خبری ندارم...

نه تنها من از فرمانده خبری ندارم بلکه هیچکس از فرمانده خبر ندارد...

راستش خیلی دلم واسه فرمانده تنگ میشه...

اما غرورم چیز دیگه ای رو نشون میده...

8/3/1403

 

امروز فرمانده اومد و با لگد منو از انجمن انداخت بیرون .

خیلی از دست من ناراحت بود...

منم جرات نداشتم چیزی بگم...

فرمانده منو از انجمن اخراج کرد...

شانس اوردم فرمانده فقط منو از انجمن اخراج کرد...

فرمانده بخشنده است اما در حین بخشنده بودن مغرور هم هست...

بعید میدونم دیگه غرور فرمانده اجازه بوده تا منو ببخشه...

فرمانده راست میگفت من لیاقت انجمن رو نداشتم...

؟/؟/؟؟؟؟

 

 

پی نوشت: از دست نوشته های عوض قدیمی انجمن " اونایی که کالبد شکافی نشدن "

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط افشینعباس | 21:5 | دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 •

قل هوالافشینعباس الاحد

 

اول نوشت: عنوان این پست یعنی این که بگو افشنعباس یکتاست...!

دوم نوشت: افشینعباس یکی از اسامی خداست....!

سوم نوشت: من کفر نگفته ام....

 

 

 

 

مردی که گورش را گم کرد

 

یکی بود یکی نبود در زمان های قدیم در ایران باستان مردی زندگی می کرد که سال ها ریق رحمت را سر کشیده بود...پس بهتر است بگوییم در زمان ها قدیم مردی مرده گی می کرد!

شبی از شب ها این مرد که از این پس او را به نام روح می خوانیم تصمیم به گردش در قبرستان یا همان دارالرحمه می گیرد...

این مرد به گشت و گذار مشغول می شود و حرف های فرشته اش از یادش می رود که مبادا از قبرت دور شوی....

این مرد از قبرش دور می شود و خیلی آسوده و راحت گورش را گم کی کند....!

 

ته نوشت: این دالستان فلسفه ای عمیقی داشت که تنها فیلسوفی مثل من می تواسنت بنوسیدش...!

 

لعنتی

 

روزگارهای پیش مردی به دختری  تجاوز کرد...

بعد زن را کشت...

بعد سال های سال به خوبی و خوشی زندگی کرد تا...

تا اینکه روزی مکر او آشکار شد...

او را به دارالحکومه بردن...

رئیس دارالحکومه در آن زمان حکم اعدام او را صادر کرد...

آن زمان ها دیه وجود نداشت...

مرد را بردن که به طناب کنفی و ظخیم جان بستانند...

 

پدر آن دختر با چشمان مه آلود به ان مرد گفت:

ای لعین تو را به خاطر خدا من چه بدی در حق تو کردم که تو این بلا را به سر دختر من آوردی...

 

مرد در حالی که نشان می داد از تجاوز به آن دختر و قتلش خرسند است با نیشخندی گفت:

لعنتی من پیامبر نیستم...آن زمان نیاز جنسی داشتم....

 

ته نوشت: این مرد مسیحی بوده است که پیامبرش را مثال زده است...

 

 

معاون یا ناظم مسئله این است؟!

 

یک قشر در جامعه وجود دارد به نام معاون مدرس یا ناظم مدرسه...

ما در این بحث کاری به معاون نداریم...

زیرا معاون مدرسه مثل بچه ی آدم کارش رو انجام میده و کاری به بچه ها نداره

 

بحث ما ناظم مدرسه است...

همانطور که همه میدانید ناظم مدرسه کسی است که لولوی مدرسه است و مثل سگ پاچه ی بچه ها رو می گیرد ...

ناظم مدرسه یکی از یکی دیگر منفورتر است...

 

ته نوشت: این مطلب  فقط همینقدر است...!

 

 

فکرش هم بد است...

 

روزگاری که دیگر

در سوپرمارکت ها

 یا همان بقالی ها

 یا همان خواروبار فروشی ها

دیگر عکس میمون چی توز را

نظاره ننمایم

چه روز شومی

خواهد بود!

 

ته نوشت : مثلا شعر بود....آره مثلا!

 

برام مهم نیست...!

 

به یه بلاگری ساعت یازده صبح زنگ زدم ازش درباره ی ساخت یه فیلم سوال کردم اما مثل اینکه این بلاگر زیاد از حد گشاده بود و اینکار من بهش برخورده و رفته واسه بازدیدکنندهاش کامنت خصوصی گذاشته که ...این افشینعباس عجب آدمیه ساعت یازده صبح به من زنگ زده خوابم را مشوش نموده...!

 ته نوشت: بلاگر مورد نظر در دسترس نمی باشد...! بلاگر عزیز ناراحت نشو خواهشا!

 

 

بی ربط نوشت:

وقتی هری پاتر می خوانی

        دل حسن کچل می شکند

                 و

                          مادر بزرگ زود می میرد

 

 

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط افشینعباس | 20:49 | جمعه دهم مهر 1388 •

زنده تا زنده است باید به فریادش رسید...

 

 

برای گریه کردن ها...

دیشب به قصد خودکشی پنج تا بسته قرص مسکن رو توی لیوان خالی کردم و خوردم...

واسه حلالیت طلبیدن رفتم پیش مادربزگم و گفتم که دارم خودکشی می کنم و بوسیدم و ازش عذرخواهی کردم

مادربزرگم با ملایمت نگاهم کرد و گفت : چته باز هوایی شدی دور برداشتت؟!

من قسم خوردم که نه ایندفعه واقعیه....

مادربزرگم گفت اگه راست می گی چی جوری داری خودکشی میکنی...؟

منم کم کم که داشت خوابم میبرد گفتم پنچ تا بسته قرص مسکن رو یه جا خوردم...

یه دفعه مادربزرگم بی تاب شد و گفت کدوم قرص ها؟ روکشش چه رنگی بود؟

گفتم چه فرقی داری من دارم میمیرم اگه برات مهمه سفید بود...

هنوز این جمله رو تموم نکرده بودم مادربزرگم با عصا افتاد به جونم و گفت ذلیل مرده چرا قرص های مسکن منو خوردی حالا من چه طوری از پا درد آروم بگیرم...!

 

 

شیطان یک نفر نیست

 

همیشه به من گفتن که شیطان یک نفر است...اما از زمانی که خصوصیات خودم را ارزیابی کردم فهمیدم شیطان یک نفر نیست...

نه اینکه فکر کنید من شیطان بودم نه اما شیطان یک نفر نبود...

شیاطین تعدادشان از من بیشتر بود...

که کمال همنیش در من اثر کرد و شدم همین که می بینید...

 

دفترچه خاطرات ابلیس لعین

تاریخ ۳۱/۶/۱۳۸۸

ساعت : نزدیکای صبح...

 

برادر ساواکی چرا اینقدر تو لاکی؟

 

یکی بود یکی نبود

یعنی یک نفر بود که خدا بود اما یک نفر نبود...

 

خلاصه پس از سال ها که مردم ساواک رو سرنگون کردن حکومت دید که بدون ساواک فرمانروایی حال نمی دهد...

به همین دلیل رفت و از برادرای مومن و خداترس یه مشت ادم به نام بسیجی خائن و حکومت ترس درست کرد...(البته به مرور زمان...!)

 

 

صدای رویایی

 

دوست پسر در آبریزگاه(توالت) در حال ریدن(ادرار) کردن است

موبایل(تلفن همراه) دوست پسر شروع به زنگ خوردن می کند

دوست پسر پس از کمی که از ریدن(ادرار) کردن فارغ می شود نگاهی به LCD(صفحه نمایش)  گوشی می اندازد متوجه می شود که خانم دوست دختر در پشت خط است همان موقع گوزی(بادی) را ولی می کند و گوشی را جواب میدهد و پس از رد و بدل کردن مقدار زیادی شعر و ور

دوست دختر از دوست پسر می پرسد:  عزیز ودلبند و محبوب دلم کجایی؟

دوست پسر در حالی که نگاهی به ردیمان(ادرار)زیر پایش می اندازد می گوید: هلوی من درون خانه ام و در حال نظاره کردن پرتره(عکس) زیبای تو هستم...

دوست دختر با صدایی که شراره های عشق از آن می جهد می گوید: آه عزیزم امروز که به تو تماس گرفته ام چقدر صدایت رویایی شده است...

 

دوست پسر از خنده غش می کند و درون مدفوع خود می پیچد...!

 

 

زنده تا زنده است...

 

چند روز پیش که در اتوبوس نشسته بودم دیدم روی صندلی جلوی اتوبوس پیرمردی جوان در حال نوشتن چیزی است وقتی بلند شدم که از اتوبوس پیاده بشم دیدم داره یه شعری رو می نویسه که اولش این بود ( زنده تا زنده است باید به فریادش رسید...)

البته شعر رو داشت تکمیل می کرد ولی من چون می عجله داشتم همین قدرش رو حفط کردم فقط...!

 

 

 

پی نوشت:

حالمان خوب است غم کم میخوریم

کم که نه...هر روز کم کم می خوریم

 

ته نوشت:

تو این پست چندتا مطلب با سبک های ظاهرا مختلف نوشتم تا کمی این درد مشترک که هرگز جدا جدا درمان نمی شود  آرام بشیند....

 

 بی ریط نوشت:

گور پدر سهراب٬

تا افشینعباس هست زندگی باید کرد...

 

 

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط افشینعباس | 22:39 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

RSS